×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

false
false
false

در مورد تربیت فرزند میگن زمان تولد فرزندشون، بدون وضو به بچه­ هام شیر ندادم./گفت اگر اجازه ندی نمیرم، یکم فکر کردم گفتم وسایلش رو جمع کرده، امروز اجازه ندم بره، فردا میره./ عکس شهید زلقی رو زده بودن روی پل جدید؛ بهش گفته بود که عکس بعدی عکس منه./روز عملیات که شهید میشن، قبلش غسل شهادت میکنن و لباسهای نظامیشون رو هم اتو میکنن و میپوشن/ چمدون شهید رو آورده بودن، احمد گفت کسی به چمدون بابایی دست نزنه اینها مال منه، من ۵ سال دیگه میرم با این لباس ها میجنگم.

به گزارش گروه حلقه وصل_خبرگزاری بیدار دز؛ در سفره افطاری بر سرمزار شهید،و گفتگوی ویژه و خواندنی با همسر و دختر شهید سعد، ماه رمضان امسال بهانه ای شد؛ برای میزبانی شهید سعد، از همسر و فرزندانش

 

شهید سعد پسر عمه من بودن، متولد ۱۳۵۲، ۲۱ سالشون بود که ازدواج کردیم. ازدواجمون خیلی ساده بود؛ فروردین ۷۳ ازدواج کردیم. شب اول برای خواستگاری خودشون همراه خانواده نیومدن و فقط پدر و مادر و خواهر و برادرهاشون اومده بودن. ایشون اون زمان شاغل نبودن و فقط یک بسیجی بودن.

یکماه عقد بودیم و مراسم عروسیمون رو طبق رسم طایفه سعد، با صلوات برگزار کردیم. این رسم و نحوه برگزاری جشن عروسی برای همه عروسهای این طایفه انجام میشه. بعد از ازدواج ۲ سال با خانواده پدر شوهرم زندگی کردیم و بعد از دوسال پدر شوهرم خونه ای برامون گرفتن و مستقل شدیم.

مهریه من اون زمان صد هزار تومن بود؛ چندسال بعد از ازدواجمون به شهید میگفتم: ببین همه برای مهریه چه چیزایی میزنن، شما برای من فقط صد هزار تومن گذاشتی؛ دیدم یکروز شهید سعد گفت بیا میخوایم بریم دزفول؛ گفتم برای چی؟ گفت کارت دارم، بیا بریم دزفول.
اون موقع ما ماشین نداشتیم یکی از برادرهاش باهامون بود با ماشین یکی آقایون همسایه رفتیم دزفول. از ایشون پرسیدم کجا میخوایم بریم؟ میگفت بریم، کارت دارم.
رفتیم دفتر ثبت ازدواج،به آقا گفتن میخوام برای مهریه سکه بزارم، به من چیزی نگفته بودن و من توی دفتر این رو متوجه شدم./مهریه من شد ۱۴ سکه.

گفت الان از من راضی شدی؟ گفتم من شوخی کرده بودم و گرنه قبلا هم ازت راضی بودم. اونجا من غافلگیر شدم.
ثمره ازدواج ما سه فرزند هست. دو دختر و یک پسر. اولین دخترم یکسال بعد از ازدواجمون بدنیا اومد. اسم های بچه ها رو هم خود شهید انتخاب کردن.

ارتباط شهید با دختر اولمون خیلی صمیمی بود، هیچ کس باورش نمیشه این علاقه رو، توی فامیل چنین نمونه ای نداریم که یه پدر و دختر با هم تا این حد صمیمی باشن.
شهید همیشه میگفت: سمانه(دختر بزرگ شهید) پسر بزرگمه.
برای خرید لباس هم، همیشه با هم میرفتن و هیچوقت بدون باباش نمیرفت لباس عید بخره. و نظر باباش برای لباس خریدن، خیلی مهم بود.
زمانی که شهید توی خونه بودن هم، سمانه همیشه کنار پدرش مینشست.

احمد (پسر شهید) هم که بیشتر از همه بابایی هست هرجایی شهید میرفت احمد رو با خودش میبرد. هروقت شهید میرفت میدون تیر، همیشه احمد رو با خودش میبرد و با هم عکس میگرفتن. حتی وقتی عراق هم میرفت که ما باهاش میرفتیم، احمد رو با خودش میبرد. الان احمد تمام اسامی لباسهای نظامی رو میدونه و همیشه شهید هرجا میرفت که لباس فرم بهش میداد احمد میگفت بابا برا منم یک دست از این لباس بگیر. اگر اون لباس رو توی بازار پیدا نمی کردیم پارچشو میخریدیم براش و لباسش رو میدوختیم.
اولویت شهید برای تربیت و سبک زندگی بچه هامون، برای دخترا حجاب و درس خوندنشون بود و برای احمد هم خیلی دوست داشت راه خودش رو ادامه بده و مثل خودش باشه.
زمانی که بعد از شهادت، چمدون شهید رو آورده بودن، احمد گفت کسی به چمدون بابایی دست نزنه اینها مال منه، من ۵ سال دیگه میرم با این لباس ها میجنگم.
لباسهای نظامی و قرآن و وسایل شخصی شهید توی چمدون بود که تا الان هم هنوز دست احمد هستن و میگقت من ۵ سال دیگه بجای بابام میرم جنگ.

احمد از الان آمادست برای رفتن به سوریه. گاهی من بهش میگم که نمیزارم بری، میگه من میرم، لباسهای بابایی رو میپوشم و میرم.
زمانی که شهید عراق بودن و تماس میگرفتن، میگفت احمد چی برات بیارم؟
بر خلاف همسن و سالهاش که ممکنه بگن اسباب بازی یا ماشین و …
احمد هم میگفت بابا لباس جدید نظامی چی دارن الان؟ از همون ها برام بیار. هرچی تنت کردی از اون برام بیار.

سری اول که رفت سوریه تماس گرفت گفت احمد چی دوست داری برات بیارم؟ میگفت یه پوتین مثل پوتین خودت؛لباسهام فقط پوتین ندارن. شهید بهش میگفت پوتین سایز شما نیست. مگر من به شرکت بگم که یه پوتین اندازه شما بزنه.

شهید عادل سعد، چهارمین شهید از طایفه ی سعد:
شهید عبدالزهرا سعد از شهدای دفاع مقدس هستن؛ پسر عمه های من و پسران عموی شهید عادل هستن.
زمانی که پسر اولشون شهید شد، عمه براشون گریه نمیکرد. میگفت اگر من گریه کنم و بقیه ببینن، دیگه بقیه خانم ها بچه هاشون رو نمیفرستن جبهه.

توی خلوت خودش گریه میکرد اما توی جمع اصلا به روی خودش نمیآورد. حتی لباس مشکی هم برای پسرش نپوشید.
در مورد تربیت فرزند میگن زمان تولد فرزندشون، بدون وضو به بچه­م شیر ندادم.
همیشه تاکید میکردن و به من هم میگفتن که بدون وضو به بچه شیر نده. باید وضو بگیری بعد به بچه شیر بدی، چه پسر باشه و چه دختر.

قسم میخورد که به این دو فرزندشون که شهید شدن(شهید علی و شهید عبدالزهرا)، بدون وضو شیر ندادن.

شهید صالح سعد هم از پسر عمه های من هستن.
شهید عادل سعد یک هفته قبل از شهادت با دوستانشون اومدن اینجا – مزار شهید صالح سعد- و بهشون گفتن که من میرم سوریه و شهید میشم، قبرم رو همینجا زیرپای شهید صالح سعد بزارید.همون روز هم میرن حوزه بسیج و به دوستانشون میگن که مراسمم رو همینجا کنار شهدای گمنام بگیرید. دوستانشون به شوخی بهش میگفتن نه عادل تو شهید نمیشی، گفتشون نه من این سری که رفتم شهید میشم.

………………………………

 

شهید سعد بعد از عراق اعزام میشن سوریه. ایشون اوایل همش عراق بودن، حتی زمانیکه دیر میومدن خونه من میرفتم عراق پیششون. تا بیست کیلومتری منطقه جنگی میرفتم. احمد خیلی دلتنگشون میشد، دیگه من و احمد میرفتیم عراق پیششون.
سری آخر یکی از دخترا رو هم با خودم بردم، اون زمان آزاد سازی منطقه فلوجه بود.
سری اول که اعزام شدن سوریه از عراق رفته بودن،از اونجا به من زنگ زدن و گفتن حلالم کن میخوام برم سوریه؛گفتم نه عادل، تو میخوای بری سوریه؟ پس عروسی دخترمون چی میشه؟ عروسیش نزدیکه و…

سری اول از عراق رفت سوریه چون از ایران نمیتونست بره،برادرشون ۵ ساله که سوریه هستن، دیگه به ایشون اجازه نمیدادن. میگفتن پسر عموتون سوریه هست.برادرتون هم همینطور، دیگه برای خانواده شما کافیه،خانواده سعد زیاد شهید دادن، همون عراق بمونید.

اما شهید سعد از عراق همراه با ۸۰ نفر که بهشون آموزش داده عازم سوریه میشه.
وقتی میرن سوریه، پسر عموشون (علی سعد) در یکی از عملیاتهای شبانه (خان طومان)، مفقود میشن.

دوره ی ۴۵ روزه شهید سعد تمام شده بود، پیام که میداد، مییگفتمش که دوره ی تو تموم شده، چرا نمیای؟
میگفت تا از علی خبری نگیرم نمیام. باید علی رو پیدا کنم. وقتی برگشتن، برام تعریف کرد که ۱۴ روز شبانه می زدیم بیرون؛ سه روز محاصره بودیم.
پشت صخره ایستاده بودیم و قناصه ها پشت سرمون بود.

بعد از سه روز از محاصره دراومدیم. بعد از ۶۳ روز شهید سعد با زور بر میگرده خونه؛ که دیگه از علی خبردار نشدیم.

خانواده سعد بعد از اینکه خبری از علی نشد دیگه به شهید عادل اجازه ندادن بره سوریه. ایشون هم رفتن عراق. گفت میرم و یک هفته میمونم و بر میگردم؛ وقتی عراق بودن تماس گرفتم که عروسی دخترمون نزدیکه و بیا، میگفت میام و وقتی دیدم خبری نشد و نیومدن، رفتم عراق دنبالشون؛ سال قبل ماه رمضان بود که ۳ روز اونجا بودم و ایشون توی عملیات فلوجه بودن. ۴ روز ازشون بی خبر بودم و من رفته بودم شهر حله (عراق) پیش خانواده یکی از همرزمان شهید. یه همسرشون گفتم که بریم زیارت امام علی(ع)، من میدونم که شوهرم برنمیگرده؛ شهید سعد رو از امام علی خواستم و گفتم این سری دست خالی بر نگردم. بعد از یک هفته شهید سعد اومدن منزل همون دوستشون. دوستشون گفتن بیا خانمت اومده این همه راه. خیلی خوشحال شد. گفت چطوری اومدین؟

بهم میگفت: حال و هوای اینجا رو دیدی؟دیدی که جنگه؟ دیگه بمن نمیگی برگرد؟ نرو سوریه؟ بچه های مظلوم عراق رو دیدی؟ هر خونه ۴ شهید داده بود. خانواده های عراق بسیار شکر گزار بودن. من از این همه صبر و استقامت تعجب میکردم.

علاقه من و شهید سعد انقدر زیاد بود که یکبار در این ۲۳ سال زندگی مشترک حرفی به من نزدند. خیلی مهربون و خوش اخلاق بودن.
وی خونه زمانی که از هم ناراحت میشدیم جلوی بچه ها به من حرفی نمیزد؛ از طریق پیامک با هم صحبت میکردیم که بچه ها متوجه ناراحتی من و پدرشون نشن. و از طریق پیام هم با هم آشتی میکردیم.

خیلی با هم صمیمی و دوست بودیم، با خودم میگفتم بعد از شهادتشون زنده نمی مونم ولی دیدم حضرت زینب خودشون صبر دادن و کمک کردن که سرپا بمونیم.
زمانی که عراق بود با هم بعد از ده روز برگشتیم خونه.

بعد از دو سه هفته که خونه بود، گفت این دفه که برم سوریه شهید میشم. من هم زنگ زدم به برادرش و ایشون گفتن که اصلا امکان نداره بیاد ما همه راه ها رو بستیم. به هیچ عنوان حتی از عراق هم نمی تونه بیاد. وقتی می گفت شهید میشم، میگفتم پس عروسی دخترمون چی؟ میگفت دخترمون هم عروسی میکنه.

اون روز سمانه رو برده بود دانشگاه، عکس شهید زلقی رو زده بودن روی پل جدید؛ بهش گفته بود که عکس بعدی عکس منه. سمانه هم بهش گفته بود نه بابا از این حرفا نزن، من هنوز ازدواج نکردم.
یک شب من با بچه ها رفته بودم خونه خواهرم، به ایشون گفتم شما نمیای؟ گفتن نه.میمونم خونه. نمیدونستم داره آماده میشه که بره سوریه. شب قبلش آتنا(دخترم) رو میبره خونه مادر بزرگش و بهش میگه مادر بزرگت حالش خوب نیست، بمون پیشش. احمد هم منزل پدرم پیش برادرهام مونده بود.

شهید سعد قبل از رفتنش از همه خداحافظی کرده بود. یکی دو روز قبل از رفتن با هم عکس یادگاری گرفتیم و احمد رو اجازه داد بیرون بمونه با اینکه روی احمد خیلی حساس بود و اجازه نمیداد جایی بمونه، اما اون شب اجازه داد بمونه.

معمولا شبها تلفنش رو روی حالت بیصدا میزاشتم و نمذاشتم بالای سرش بمونه، میترسیدم از آبادان بهش زنگ بزنن و بگن بریم عراق یا سوریه؛ صبح که بیدار شدیم نزدیک ظهر بهش زنگ زدن از آبادان و گفتن اگر میخوای بیای باهامون، خودت رو برسون آبادان. بهش گفتم تو جایی نمیری که گفت من وسایلم رو هم آماده کردن و رفت کوله پشتیشو آورد، ازش گرفتم؛ گفت اگر اجازه ندی نمیرم، یکم فکر کردم گفتم وسایلش رو جمع کرده، امروز اجازه ندم بره، فردا میره.

گفت حلالم میکنی؟ گفتم آره حلالت میکنم. سمانه خواب بود و رفت ازش خداحافظی گرفت و رفت. به برادرش زنگ زدم گفتم مگه شما نگفتی راه ها بسته س، اینکه داره میاد سوریه؛ گفت آره، نمی ذاریم. اما ساعت ۱ و نیم شب پرواز داشت و رفت سوریه.
بعد از سه روز بیخبری با من تماس گرفت.

زمانی که شهید سعد سوریه بود من خواب دیده بودم که برام یک مقنعه ساتن سبز رنگ خیلی قشنگ آوردن، واقعا زیبا بود. وقتی پوشیدمش، صورتم کامل نورانی شده بود.
وقتی تماس گرفت گفتم عادل خوابت رو دیدم. پرسید و خوابم رو براش تعریف کردم.

گفت این هدیه شهادت من به تو هست، گفتم به این حرف رو نزن. تو تازه رفتی سوریه و به من قول دادی که برگردی. قول شهادت نداده بودی؛ این حرفهارو نزن. گفت نه شوخی میکنم.

بعد از تماس عکسی برام فرستاد که یک پرچم سبز بهش هدیه داده بودن، وقتی دیدمش هم جنس همون مقنعه بود که توی خواب دیده بودم. پرچم حرم حضرت زینب (س) بود که اونجا بهش هدیه داده بودن و گفت همون پرچم رو گذاشتم کنار برات بیارمش. پیش خودم گفتم این خوابم تعبیر شد. بعد از شهادت ایشون، اون پرچم رو برای من آوردن.

زمانی که سوریه بودن، هر روز صبح بعد از اینکه نماز صبح میخوندن به من پیام میدادن که من دارم میرم و ساعت ۴ برمیگردم که من نگران نباشم. دوماه وضعیت ما به این شکل بود. یک شب قبل از شهادتشون به من زنگ زدن و گفتن از شهرک چه خبر؟ گفتم همه چی امن و امانه و فقط منتظریم تو بیای.

سراغ مادر شهید علی سعد رو گرفت، گفتم خوبه؛ فقط جای شما خالیه. گفتم شما قرار بود بیای! گفت فردا عروسی داریم. عروسی که تموم شد من پرواز میکنم و میام دمشق، زیارت میکنم و بعدش میام پیش شما. گفت من پنجشنبه به امید خدا صد در صد پیشتون هستم.

صبح روز بعد پیام نفرستاد برام. تا ساعت ۱۰ منتظر بودم و پیام نداد. میدونستم که شهید شدن. احمد از خواب پرید و گفت که خوابی دیدن؛ پرسیدم چی؟ گفت خواب دیدم دو خانم افتادن دنبالم و میگن میخوایم آتیشت بزنیم و هی بی تابی میکرد، میگفت بابا پیام نداد؟ گفتم احمد جان آروم باش. بعد خواست زنگ بزنم به برادرم که بیاد دنبالش. نمیتونست توی خونه بمونه.

عصر اون روز رفتم خونه پدر شوهرم، مادرشون پرسید چرا پریشونی؟ از عادل چه خبر؟ گفتم تازه زنگ زد حالش خوبه. تا شب موندم خبری از شهید نداشتم. تا صبح زنگ میزدم بهش؛ یه مرد سوری جواب داد و با لهجه عربی صحبت میکرد، منم دست و پا شکسته متوجه میشدم؛ بهش گفتم گوشی أبو احمد؟ میشه بهش گوشی رو بدید؟ بعد قطع میشد. به برادرش زنگ زدم گفتم خبری از عادل نداری؟ ایشون هم بی اطلاع بود.

همون زمان از سوریه به برادرش گفته بودن که عادل شهید شده، اما به من نگفت. ساعت ۷ که اومدم خونه خواهر شوهرم و گفتم از عادل خبری نیست. من دارم آتیش میگیرم. به پسر خواهرشوهرم گفت که منو ببره ناحیه ابوذر، شاید اونها خبر داشته باشن. رفتم پیش یکی از هرفتم مرزم های شهید سعد (حاج رحیم علیپور). جلوی ناحیه ماشین پسر عموی شهید سعد رو که دیدم دیگه مطمئن شدم؛ اصلا نمیتونستم رو پای خودم بمونم.

بردنم داخل و گفتن نه خانم سعد نگران نباش، چیزی نیست، فقط مجروح شده.
ظهر ساعت ۲ دیدم که عکس هارو زدن توی خیابون. احمد مثل مرغ سر کنده اومد و میگفت مامان بهم گفتن بابات شهید شده، نه اینا دروغ میگن، برادرهای خودم و عموهای احمد نمیتونستن احمد رو کنترل کنن. از اون روز دیگه احمد خیلی عصبی شده و روحیش خراب شده.

من اونجا جلوش گریه نکردم و گفتم احمد اشکال نداره.اگر بابا هم شهید شده رفته پیش خدا، خودم هم توی مراسم فقط نشسته بودم و چفیه و شهید عادل رو گزاشتم دور گردنم و فقط نگاه میکردم. گفتم راهیه که خودش انتخاب کرده.

قبلا بهم گفته بود من تصادف کنم بمیرم بهتره یا برم شهید بشم؟ همیشه اینو میپرسید.
ایام عید سال قبل بچه ها رو برده بود اهواز برای خرید لباس عید، گفتم برای خودت نمیخری؟ گفت چرا، میخوام برای خودم هم بخرم. تعجب کردم. چون ایشون دو سال یکبار لباس میخرید. رفت برای خودش لباس نظامی خرید. گفتم وای عادل اینجا هم دست بر نمیداری؟ الان عیده.

بعد از شهادتش هر شب به خوابم میاد.جتی شبی که نمیاد توی خوابم صبح میکردم و باهاش قهر میکردم و براش فاتحه نمیخوندم که چرا نیومده توی خوابم.

من و عادل خیلی با هم صمیمی بودیم. دخترم وقتی پیام های من و شهید عادل رو میبینه به شوهرش میگه اینها انگار نامزدن، ما باید ازشون یاد بگیریم. ما از این حرفها بلد نیستیم ولی مامان و بابام بعد از ۲۳ سال عاشقانه با هم حرف میزنن.

عروسی دختر شهید:
شهید سعد یک هفته قبل از شهادتش به دامادمون پیام دادن که من خواب دیدم و احتمالا توی این سفر شهید میشم. بعد از مراسم چهلم باید حتما عروسی سمانه رو برگزار کنید. که این وصیتی هست از طرف من به شما.

ما هم طبق وصیت ایشون عروسی سمانه رو برگزار کریدم؛ البته ۴ ماه بعد شهادتشون عروسی رو عراق برگزار کردیم(یک عروسی ساده با صلوات)

دامادمون با اینکه تک فرزند هست و همه انتظار یک عروسی خوب و پر سر و صدا رو داشتن، اما خانوادشون به احترام شهید سعد و لباس مشکی من، خیلی ساده جشن رو برگزار کردن.

شهید سعد خیلی از لباس مشکی بدش میومد. حتی بعد از فوت پدرشون هم به من گفتن مشکی نپوشید. مادر ایشون هم برای شهید سعد لباس مشکی به تن نکردن.

خانوادشون کلا برای شهدایی که دادن مشکی نپوشیدن. اما احمد پسرم گریه میکرد و میگفت میخوام لباس مشکی بپوشم که مجبور شدم براش تهیه کنم. یروز اومد پیشم –احمد- گفت کِی می میریم؟ گفتم مادر این حرف رو نزن؛ عمر دست خداست. ، گفت من دوست دارم زودتر بمیرم که برم پیش بابام.

 

خبرنگار بیدار دز؛ وقتی از دختر شهید سعد پرسیدیم چرا پدرتون رفت سوریه؟ گفتن باید میرفت.
گفتیم بخاطر پول؟ گفتن کی هست که بخاطر پول جونش رو به خطر بندازه؟

همسر شهید هم در جوابمون گفتن: همسر من هیچگونه دریافتی نداشتند.
دخترشون هم ادامه دادند: پدر من پولها و هدایایی هم که بهش میدادن همون جا بین کودکان سوری تقسیم میکرد…

بعد ازشهادتشون دکتر حیدری گفتن ما همه حقوقمون رو دریافت کردیم ولی شهید سعد دریافت نکردن و گفتن بدید به همین بچه های سوری که نیاز دارن. اونجا هم همیشه به نیازمندان کمک میکردن.

کلام آخر:
سال قبل ماه رمضان ما ۱۵ روز مهمان داشتم از عراق. من ساعت ۳ نصفه شب برای سحری نون می پختم. الان گاهی تماس میگیرن و تشکر میکنن از مهمان نوازیمون؛ اما امسال خیلی تنها شدیم.برای کار خونه خیلی کمکم میکردن. زمانی که نون میپختم هم کمک میکردن.

همیشه صله رحم رو انجام میدادن. شهید سعد همیشه به فقرا کمک میکردن و خیلی مهربان و خوش برخورد بودن.

احساس میکنم خیلی اذیتش کردم. اگر روزی دوباره ببینمش ازش حلالیت میطلبم.

حتی اگر برگردم به یکسال قبل بازم اجازه میدم که بره سوریه چون این راهیه که انتخاب کرده و اگر من اجازه نمیدادم اون روز بره، روز بعد میرفت.

ایشون روز عملیات که شهید میشن، قبلش غسل شهادت میکنن و لباسهای نظامیشون رو هم اتو میکنن و میپوشن. به یکی از همرزم هاشون(دکترحیدری) میگن که کوله پشتیمو ۲ هفته بعد از مراسمم برسونید دست احمد. انگشتر،ساعت، تسبیح و لباسهای نظامی و قرآن و پلاکش توی کوله بود که رسید دست احمد.

 

لینک کوتاه: http://bidardez.ir/?p=827

true
true
false
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

*

code