×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

false
false
false

۵ محرم ۱۳۹۴ هم با هم خداحافظی کردیم و رفتن سوریه./ به یسنا هم میگفت دعا کن بابا شهید بشه، یعنی از همون موقع یسنا رو برای این روز آماده میکرد./ به یسنا هم میگفت دعا کن بابا شهید بشه، یعنی از همون موقع یسنا رو برای این روز آماده میکرد./ گفتن شما روز تشییع شهید صحبت کردین، آقا متن سخنرانی رو خوندن خیلی خوششون اومده و میخوان باهاتون صحبت کنن./ رفتم نزدیک آقا، دلجویی کردن؛ یسنا رو بغل کردن.

 

به گزارش گروه حلقه وصل_خبرگزاری بیدار دز؛ در هفته آخر ماه رمضان سفره افطاری بر سرمزار شهید،و گفتگوی ویژه و خواندنی با همسر و یسنا دختر شهید امیرعلی هویدی، ماه رمضان امسال بهانه ای شد؛ برای میزبانی شهید امیرعلی، از همسر و یسنا دختر کوچولوی نازش

 

بسم الله الرحمن الرحیم ضمن عرض قبولی طاعات و عبادات شما؛
آشنایی ما به این صورت بوده که من فرهنگی بودم و خواهر ایشون هم فرهنگی بودند و همکار بنده، از طریق ایشون معرفی شدیم و خیلی سنتی و رسمی اومدن خواستگاری.

قبل اومدنشون به خواستگاری بنده قرار بود که انتقالی بگیرن و برن قم؛ اما زمانی که اومدن خواستگاری و صحبت کردیم موندیم همینجا. ۵ محرم ۱۳۸۵ بود که اومدن خواستگاری، همون جلسه اول خواستگاری جواب هردونفرمون مثبت بود، البته من همون شب فقط به خودشون جواب مثبتم رو گفتم. ۵ محرم ۱۳۹۴ هم با هم خداحافظی کردیم و رفتن سوریه.

ارادت خاصی به امام حسین (ع) داشتن و همیشه میگفت من هرچی خواستم امام حسین و اهل بیت (علیهم السلام) به من دادند.

زمانی که اومدن خواستگاری به من گفتن که یک پاسدار هستم و سرباز ولایت، یک نظامی هستم و ممکنه در طول شبانه روز خونه نباشم، بالاخره شخص نظامی ممکنه اوقاتی لازمه بیرون باشه و من قبول کردم؛ و شخصاً دوست داشتم کنار شخصی باشم که در حال خدمت به کشور باشه.

خیلی از زندگی با ایشون راضی بودم؛ اوایل دوران نامزدی هم یک روز اومدن منزل پدر من و گفتن که مأموریت باید برم و چندماه نیستم؛ حلالیت طلبیدن، و من نمیدونستم؛ توی دلم می گفتم خدایا کجا میخواد بره؟!
حدودا یکماه ازشون بیخبر بودم.

ملاک های ازدواج:
معیارهای ایشون برای ازدواج حجاب و احترام بود و خیلی براشون مهم بود. برای من هم ایشون از همه لحاظ همون شخصی بود که میخواستم.

شب خواستگاری خیلی صادقانه گفتن منم و این لباسهای تنم؛ این یعنی هیچی از مال دنیا ندارم؛ من هم قبول کردم؛ چون خودشون، شخصیتشون و ایمانشون برام مهم بود و خداروشکر که در همون جلسه اول صحبتهامون به توافق رسیدیم و فروردین ۱۳۸۶ عقد کردیم و شهریور ۸۶ هم جشن عروسیمون رو برگزار کردیم.
ایشون اهل تجمل نبود و عروسیمون رو خیلی ساده و سنتی برگزار کردیم.

تقریبا ۴ سال بعد از ازدواجمون یسنا دخترم بدنیا اومد. ۵ خرداد ۱۳۹۰٫وقتی خبردار شدن که میخوان پدر بشن از خوشحال اشک شوق میریختن. خیلی بچه دوست داشتن. زمانی که یسنا به دنیا اومد با اینکه ایشون پاشون رو عمل جراحی کرده بودن و نمی تونستن راه برن، ولی بخاطر من و یسنا که بیمارستان بودیم، با دست گل و هدیه اومدن بیمارستان.

رابطه یسنا با پدرش
هرچقدر از صمیمیت این رابطه بگم باورتون نمیشه، به قدری صمیمی بودن که صدای اطرافیان در اومد و میگفتن این دختر رو به خودت وابسته نکن، فردا هرجا خواستی بری نمیتونی با خودت ببریش؛ ولی ایشون میگفتن نه یسنا قلب باباشه، نفس باباشه.

اسم یسنا رو من انتخاب کردم اما امیر تا چند روز بهش میگفت زهرا. اما بخاطر من که دوست داشتم این اسم رو، زمانی که شناسنامه رو گرفت اسم یسنا رو ثبت کرد ولی خودش بهش میگفت زهرای بابا.


فعالیتهای شهید
امیر کارش اهواز بود و بیشتر کار و فعالیتهایی هم که داشت اهواز بود اما وقتی ماه محرم میشد حتی اگر شیفت هم بود، باید میومد و توی هیئت زنجیر میزد؛ گاهی با پای برهنه زنجیر میزد.

بعد از هیئت که میومد خونه شونه هاش تاول زده بود از زنجیرهایی که زده بود و اینها همش بخاطر ارادتی بود که به امام حسین و حضرت ابوالفضل داشت.

رمضان سال ۹۰، شبهای احیا خونه بود و میگفت میخوام خونه بمونم و میخوام این چند شب رو با خودم خلوت کنم، وقتی بهش میگفتم بیا با هم بریم بیرون، میگفت شما هرجا میخواید بگیر من ببرمتون اما خودم میخوام توی خونه بمونم؛ منو میرسوند مسجد و خودش برمیگشت خونه؛ وقتی بر میگشتیم خونه از مراسمات مسجد، از بس گریه کرده بود و مناجات کرده بود که چشماش قرمز بود و باز نمیشد.

اومدم دیدم قرآن دستشه و داره با خدا حرف میزنه؛ اون فضا واقعا برام سنگین بود؛ به خدا میگفت خدایا اگر قراره روزی دست من از دنیا کوتاه بشه و دیگه نباشم شهادت نصیبم کن.

امیر برات شهادتش رو از همون شب های قدر گرفت
شبهای قدر سال ۹۴ آخرین ماه رمضانش بود.
به یسنا هم میگفت دعا کن بابا شهید بشه، یعنی از همون موقع یسنا رو برای این روز آماده میکرد.
توی فیلم مختار، تمام شخصیتهاش رو برا یسنا توضیح می داد و یسنا تو همون ۳ سالگی شخصیت ها و داستان این فیلم رو یاد گرفته بود.

امسال دومین سالی هست که امیر کنار ما نیست. و خیلی این زمان سخت میگذره. هرچند حضورشون رو حس میکنم.

شغل شهید هویدی:
امیر در رفت و آمد بود و کارش شیفتی بود. مثلا یک هفته سرکار بود و سه چهار روز میومد خونه. گاهی ساعت ۲ شب یکدفعه امیر میومد خونه و میگفت نمیتونستم تحمل کنم و دلم براتون تنگ شده بود و اومدم.
یکسری ۶ ماه مأموریت داشت تبریز، میومد سر میزد. دلش تنگ میشد.

زمانی که تصمیم گرفت بره سوریه میگفتمش امیر تو نمیتونی بمونی؛ تحمل دوری یسنا رو نداشت و خودش هم اینو میگفت.

گاهی پیش خودم فکر میکنم که امیر چطور تحمل دوری از یسنا رو داشته اونجا.

اعزام به سوریه:
دو سال پیگیر رفتن بود و من نمیدونستم و آگاه نبودم به وضعیت سوریه؛ مخالفت میکردم با رفتنش و میگفتم یسنا کوچیکه و اجازه نمیدم بری. خیلی باهام صحبت کرد و گفت من پاسدارم و قسم خوردم که هرجا بهم نیاز باشه برم.
شما فرهنگی هستی و در یک لباس دیگه هستی و من که نظامی و پاسدار هستم الان نیازه که اونجا باشم.
اینکه ماها تو ماه محرم ابراز شرمندگی می کنیم بر اهل بیت (ع) یا امام حسین که ای کاش ما در رکاب بودیم و…
الان همون زمانه و واقعا هم به حضور ما نیاز داره.
همیشه میگفت هدف داعش ایرانه و واقعا الان با این حادثه تروریستی که توی مجلس بوجود اومده به حرفاش پی بردم.

پیش خودم میگفتم خدایا این شهدایی که توی سوریه داریم چقدر آگاه بودن به این مسائل و میگفتن که داعش و تروریست شیعه کُش هستند و هدفشون مسلمانهاست و نمیخوام فردا شرمنده حضرت زینب (س) باشم.

بهم میگفت اگر اجازه ندی که برم و روزی اتفاقی برام بیفته، اگر تضمین میکنی که من بمونم و هیچ اتفاقی برام نیفته چشم میمونم. ولی اینو تضمین میکنی؟

گفتم من تضمین نمیکنم. گفت مرگ و زندگی دست خداست؛ من شما رو دوست دارم و تمام تلاشم رو میکنم که سالم برگردم؛ حالا تا تقدیر و سرنوشت چی باشه. اگر قرار باشه این روز و این ساعت از دنیا برم، چی بهتر از شهادت.
ماه محرم بود که ما نذری داشتیم خونه پدرم، دیدم ایشون اومد و بهم گفت که کارم درست شده؛ بهش گفتم امیر تو نمیتونی بری(بخاطر وابستگیش به من و یسنا اینو گفتمش).

فردای اون روز من سرکار بودم و یسنا پیشش بود بهم زنگ زد و گفت میخوام برم.

من سردشت بودم و تازه رسیده بودم مدرسه؛ باورم نمیشد؛ آژانس گرفتم و برگشتم. همینجا نزدیک شهیدآباد خودش و یسنا منتظرم بودن و با هم رفتیم خونه پیش مادرشون.

گفت من رفتم با مادرم خداحافظی کردم – گفتم شاید بره پیش مادرش و ایشون بتونه مانعش بشه- وقتی رفتیم اونجا، هرچقدر مادر بهش گفتن باز هم راضی نشد و به مادرش میگفت: زنم و دخترم رو سپردم به خدای حسین (ع).
به یسنا هم میگفت دعا کن بابا شهید بشه، یعنی از همون موقع یسنا رو برای این روز آماده میکرد. و واقعا هم الان حس میکنم که هیچکس به اندازه خدا هوای ما رو نداره.
دارم به این پی میبرم که خودش، خدا و اهل بیت (علیهم السلام)هوای ما رو دارن و دیگه ایشون رفتن.

بهم میگفت که نیا باهام.منم میگفتم از سرکار اومدم که چیکار کنم؟ باید بیام بدرقتون.

رفتیم اندیمشک که ایشون سوار اتوبوس بشن وبرن و وقتی خواست بره حتی برنگشت که به من و یسنا رو نگاه کنه که نکنه دلش بلرزه و نتونه بره. من تا زمانی که ماشین مشخص بود با چشم بدرقشون کردم و نگاهشون کردم، مرتب زنگ میزد؛ تا زمانی که رسید تهران چندین بار زنگ زد و میگفت حرف بزن صداتو بشنوم؛
گفتم خب حرفی ندارم دیگه، میگفت گوشیو بده یسنا حرف بزنه باهام.

۲ آبان شب شام غریبان بود، خیلی بیقرار بودم؛ تماس گرفت، گفتمش امیر من خیلی بی قرارم، خیلی نگرانتم؛ میگفت بانو نگران نباش،(همیشه منو بانو صدا میزد) هرجی خواست خدا بود. فقط من حدود یک هفته یا ده روز نمیتونم زنگ بزنم. نگران نباش.

امیر یه عادت داشت که هیچوقت از مسائل کاری پشت تلفن صحبت نمیکرد. حتی اگر من ازش می پرسیدم جواب نمیداد. تلفن رو قط میکرد. خیلی رعایت میکرد مسائل کاریش رو.

من امیر رو یکبار هم توی لباس نظامی ندیدم.وقتی بعد از شهادت عکس هاشو دیدم میگفتم چقدر برازندت بوده این لباس.(لباس هاشو توی کیف می برد و میاورد، همیشه با لباس شخصی بود.)
بعد از آخرین تماسمون، خیلی نگران بودم، اما نگرانیمو انتقال نمیدادم به دیگران، حتی به مادرشون.
حتی زمانی که مادرش تماس میگرفت، میگفتم امیر زنگ زده و گفته حالم خوبه ولی تلفن در دسترس نیست یا شماره کسی رو نداره که بخواد زنگ بزنه.

شک نداشتم ، گفتم سالم بر میگرده. امید داشتم. یک درصد فکرشو نمیکردم که امیر براش برگشتی نباشه.بعد از چند روز خیلی بی طاقت شدم و تحملم داشت تموم میشد، تماس گرفتم با همکارش بهش گفتم من نزدیک ده روزه از امیر بی خبرم دیگه نمیدونم چیکار کنم، ایشونم میگفت نگران نباش، اونجا آنتن نیست، دکل مخابرات نیست و…
فردای اون روز از سرکار اومدم و تماس گرفت باهام که: شما خبر از امیر نداری؟
گفتم نه؛ انگار ازش بی خبر بودن. منم زنگ زدم برادر شوهرم و گفتم انگار کسی از امیر خبر نداره، ایشون هم پیگیری و پرس و جو کرد، ظهر بود .

توی این مدت بی خبری حالم خیلی بد بود؛ حتی یک روز داشتم از پله ها میومدم پایین از بس گریه کرده بودم چشمام تار میدید، از پله ها افتادم پایین و پام رو آتل بندی کردن و من باید استراحت میکردم.

همون شبی که باهام تماس گرفته بود توی عملیات شهید شده بود. همون شبی بود که گفت هفته ممکنه نباشم عملیات سختی داشتن و همون شب شهید شد.

دو هفته بعد از تماسمون ازش بی اطلاع بودم، هیچکس از شهادتش اطلاعی نداشت. تا اینکه پیگیری کردم و خود دوستان شهید هم بی اطلاع بودن . از زمانی که اطلاع دادن شهادتش رو تا زمانی که پیکر شهید اومد ایران، دوهفته طول کشید، یعنی در مجموعه یکماه بعد از شهادتش.زنگ زدن به برادر شوهرم و گفتن که باهاتون تماس می گیرن، خودشون هم خبر نداشتن چون توی عملیات شهید شدن و ظاهرا اون قسمت محاصره شده و همه بی اطلاع از اون منطقه بودن.
زمانی که خبر شهادت رو شنیدیم و این دو هفته که پیکر امیر هنوز برنگشته بود باز هم من امید داشتم به برگشتن امیر.
از تهران به خانواده شوهرم خبر شهادت رو اطلاع دادن.
روز پنج شنبه ظهر بود، دو تا از دوستام پیشم بودن، توی این دو هفته که باز خبری از پیکرش نبود من امیدوار بودم که برگرده.

همون شب گفتم من میخوام برم تمام امامزاده ها دزفول رو زیارت کنم و اشک میریختم و میگفتم امیر برگرده. تمام زندگیم رو نذرشون میکنم فقط امیر برگرده. حتی اگر یک دست و یک پا نداشته باشه، فقط برگرده و یسنای من بگه بابا. واقعا امیدوار بودم به برگشتنش.
فردای اون روز گوشی دستم بود که پیامی اومد: پیکر شهید امیرعلی هویدی به ایران بازگشت.

دیگه چیزی متوجه نشدم و یادم نمیاد.من هنوز امیدوار بودم و هنوز هم باورم نمیشه و امیدوارم روزی برگرده و امید دارم که روزی زنگ در خونه رو بزنه و برگرده.

یسنا میگه امام زمان (عج) که میاد بابای منم باهاشه.
تا قبل از شهادت امیر به این باور که شهدا زنده هستند، درست نرسیده بودم ولی با شهادت امیر به این باور رسیدم و احساس میکنم به خدا نزدیک تر شدم.

خدا خیر بنده هاشو میخواد اگر بنده بخواد و در مقابل خدا ناشکری نکنه. من اوایل باهاش(با خدا) قهر بودم. که چرا من؟ چرا امیر من؟ من حتی تصور یک روز زندگی بدون امیر رو نمی کردم، ولی الان داریم زندگی میکنیم. خیلی اذیت شدم؛ اما از خودشون خواستم و واقعا کمکم میکنن.

خبرنگار ببدار دز: سخنرانی روز تشییع دلیل خاصی داشت؟
همسر شهید کجباف روزی که برای تشییع همسرشون رفتن صحبت کردند، شهید هویدی به من گفت آفرین! چه همسری، کاشکی اگر منم یک روز شهید شدم، شما هم اینجور باشی. اینو از من خواست ؛ وقتی خودش اینجور خواست، منم روز تشییع گفتم میخوام صحبت کنم.

اصلا نمیدونم چرا اینجور شد، منی که قدرت و توان ایستادن نداشتم و سِرُم از دستم کنده نمیشد و مدام بیمارستان بودم؛ نمیدونم اون روز خدا چه توان و نیرویی به من داده بود که رفتم بالا و صحبت کردم.
شهادت امیر شاید یک تکان داد به خیلی ها و خیلی ها به خودشون اومدن، شاید خدا خواست که با صحبت های من باز هم خیلی ها تکان بخورن.

همسر شهید: خدایا شکرت که امیر من را پذیرفتی… خواست خدا و کمک شهید بود که تونستم صحبت کنم.

من اون ایام حالم خوب نبود، همسر شهید کجباف به دیدن من اومدن قبل از اینکه پیکر شهید برگرده، به ایشون گفته بودن حال من خوب نیست و بیان دلداریم بدن، وقتی اومدن منو دیدن خیلی بهم تبریک گفتن.

من نظرم اینه که آدم وقتی عاشق کسی باشه، چی براش میخواد؟ من عاشق همسرم هستم و دخترمم دوست دارم به بهترین جا برسه. الان همسر من به بهترین مقام رسیده و دیگه چی از این بهتر؟

وقتی امیر راضی و خوشحاله، ما هم راضی به رضای خداییم، ما هم این سختی ها و تنهایی ها رو به جون میخریم به امید روزی که ما رو شفاعت کنن.


ویژگی های اخلاقی شهید:
امیر با اینکه پاسدار بود ولی آدم خشکی نبود. با بچه مثل بچه ها رفتار میکرد. با یسنا وقتی توی خونه بودیم بازی میکرد و وقی میخواستیم بریم بیرون یسنا رو میزاشت روی دوشش و می برد و وقتی میگفتم زشته، شما نظامی هستی، میگفت بچه منه باید بهش خوش بگذره.

با افراد پیر مثل پیر و با جوون مثل خودش رفتار میکرد. کلا آدم انعطاف پذیری بود. توی فامیل معروف بود به مهمون نوازی و اصلا اینجور نبود که کسی ازش کمکی بخواد و بهش “نه” بگه. تا جایی که راه داشت کمکش میکرد، حتی اگر به ضرر خودش بود. واقعا دل بزرگی داشت؛ توی این ۸ سال زندگی خیلی کمک حالم بود؛ خیلی کمبودش رو حس میکنم؛ جای خالیش واقعا اذیتم میکنه.

خاطره ای از دیدار حضرت آقا در خرداد ماه ۹۶:
حدود یکماه پیش دیدار حضرت آقا بودیم، نماینده آقا اومدن و گفتن خانم کاید خورده؟ گفتم بله بفرمایید. گفتن شما روز تشییع شهید صحبت کردین، آقا متن سخنرانی رو خوندن خیلی خوششون اومده و میخوان باهاتون صحبت کنن.
رفتم نزدیک آقا، دلجویی کردن؛ یسنا رو بغل کردن.

آقا ما رو با اسم صدا زدن و بلند شدیم صحبت کردیم. گفتن شما همسران شهدای مدافع حرم می دونید چقدر اجر و ثوابتون بالاست؟و…

خیلی جمع خودمونی و ساده بود و توی این دیدار آقا انگشتری به یسنا دادن و یک جلد قرآن هم به من هدیه دادن که روش نوشته بودن هدیه به خانواده شهید هویدی.
خیلی استرس داشتم. حال غیرقابل وصفی داشتم. مضطرب و خوشحال و شوق دیدار آقا رو داشتیم.

وقتی رسیدیم بیت آقا، با اذان ظهر آقا وارد شدند و همه ما ایستادیم تا آقا تشریف بیارن. یک نورانیت،جذابیت،یک اقتدار و آرامش در چهره آقا دیدم و همون لحظه آروم شدم. زمانی که از کنارمون رد شدن دست پدرانشون رو کشیدن رو سر یسنا و سرش رو بوسیدن.

نماز رو به امامت حضرت آقا خوندیم و در جمعی صمیمی و خصوصی نشستیم کنار آقا و تک تک ما رو صدا میزدن و با ما صحبت میکردن و دلجویی میکردن.
آقا به ما میگفتن که شما خانواده های شهدای مدافع حرم اجر شهیدتون به اندازه دو شهید هست. شما و همسران جوان شهدا که شوهرانتان را در این راه وارد کردید چقدر مقامتان بالاست و…
ایشون ابهت و اقتدار خاصی دارن، دعا میکنم همیشه سایشون بالای سر مملکت باشه؛ عاشقشون بودم و عاشق تر شدم؛ خیلی دوستشون دارم.
با عشق خاصی به بچه ها محبت میکردن. مثل یک پدر واقعی به بچه ها محبت میکردن.

 

تولد یسنا (۵ خرداد ۹۶)
به مناسبت ۴ خرداد از ما دعوت شد باغ موزه تهران حضور داشته باشیم.

۴ خرداد تولد یسنا بود من جشنی براش گرفتم و شب پرواز داشتیم برای تهران. توی این مراسم که روز ۵ خرداد برگزار شد، من و یسنا رو به عنوان خانواده اولین شهید مدافع حرم دزفول صدا زدن و قطعه ای شعر رو برای یسنا خوندن و بعد هم گفتن که یک برنامه غافلگیر کننده برای یسنا خانم داریم. من و یسنا متعحب نگاه هم میکردیم که پرده کنار رفت و کیک تولدی رو برای یسنا تدارک دیدن و جشن تولدی بیادموندنی براش گرفتن. یسنا خیلی خوشحال شد. جمعیتی که توی سالن بودن یکصدا شعر تولد رو میخوندن

شهید هویدی توی وصیت نامه ش از من خواسته که یسنا رو کلاس قرآن ثبت نام کنم و گفتن دوست دارم دخترم مکتبی و زهرایی باشه.الان یسنا داره حفظ قرآن انجام میده.
و جمله ای هم که توی وصیت نامه ش قشنگ بود این بود که : خواستارم که همیشه در راه حق و ولایت قدم بردارید.

خبرنگار بیدار دز: حرف پایانی شما به شهید هویدی:
امیر خیلی دلم برات تنگ شده.
الان داشتم نماز میخوندم حس میکردم روبرومه و میاد نگاه میکنه.

کلام آخر:
شهدا از همه چیزشون گذشتن.خودتون هم میدونید که دنیا خوشی ها و زیبایی های زیادی داره و گذشت سخته؛ ولی اینها رفتن؛ وقتی وصیت نامه می نویسن و میرن، احتمال میدن که برگشتی نباشه چون راهشون رو انتخاب کردن. چرا ما که می دونیم راهشون رو انتخاب کردن پشت سرشون حرف بزنیم؟!
همسر من بخاطر اعتقاداتش رفت، از همه جوون ها میخوام که ادامه دهنده راه شهدا باشن، ولایی باشن چون هرس ولایی بود عاقبتش تظمینه.


خواب همسر شهید:
اوایل شهادت همسرم بود خواب دیدم در یک محوطه ای هستم که یک اقایی از دور دارن میان و یک عبای خیلی قشنگ و خوش رنگ و رویی روی دوششون هست. چشمامو که باز میکردم محو عبای میشدم و میگفتم این کیه که این همه عبای زیبایی داره، وقتی برگشتم دیدم حضرت آقا هستن. من که بیحال بودم و اومدن کنار من و من نشسته بودم دیدم دستشون رو بردن توی جیبشون و یک انگشتر با نگین یاسی خیلی روشن به من دادن و یک جلد قرآن.دستهای حضرت آقا رو بوسیدم و من تا چند روز بعد از خواب هنور بوی عطر ایشون رو حس میکردم.

توی خواب منو بردن توی اتاقی که عده ای خانم اونجا بودن و شروع کردن به خواندن قرآن؛ یکی از خانم ها از من پرسید چرا قرآن شما با قرآن ما فرق داره؟ گفتم هدیه حضرت آقاس.
بعد از اون خواب تا چند روز حس آرومی داشتم.

 

لینک کوتاه: http://bidardez.ir/?p=851

true
true
false
true
  1. سرویس خواب بچه گانه

    سلام.ممنون .خیلی خوب بود.از دست اندرکاران
    وبسایت به این خوبی سپاسگزارم

  2. درمان اسهال خونی

    سلام.ممنون .خیلی خوب بود.از دست اندرکاران وبسایت به این خوبی سپاسگزارم

  3. چربی خون

    تو زمینه ای که فعالیت میکنید جزو بهترین سایت ها
    هستید.

  4. دانلود آهنگ لری

    سلام.خواستم بابت وبسایت خوبتون
    ازتون تشکر کنم و امیدوارم باعث ایجاد انگیزه براتون بشه

  5. ارسال گل به تهران

    سلام.خواستم بابت وبسایت خوبتون
    ازتون تشکر کنم و امیدوارم باعث ایجاد انگیزه براتون بشه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

*

code