×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

false
false
false

 

گروه تاریخ شفاهی بیداردز بمناسبت ۲۶ مرداد سالروز ورود آزادگان سرافراز کشورمان گفتگوئی را با غلامعلی حداددزفولی فرمانده سرافراز گردان میثم انجام دادند. او متولد ۱ فروردین ۱۳۳۴، است که مدت ۸ سال را در زندان های رژیم بعث عراق اسیر بوده است.خانواده انقلابی حداد ۲ فرزند دیگر خود را نیز در راه اسلام و انقلاب تقدیم نمودند. (شهید غلامرضا حداددزفولی و شهید علیرضا حداد دزفولی که در عملیات بدر مفقود شد(۱۱سال)).

شما فعالیت های انقلابی هم داشتید؟ لطفا برایمان تعریف کنید.

در زمان انقلاب از همان روزهای اول که هنوز هم زیاد چیزی نبود ما رفتیم. همان دفعه یادم است که با ۲۲یا۲۳ نفر از دوستان به سمت فلکه مجسمه شاه (فلکه ساعت یا میدان امام خمینی) می رفتیم، همانطور که در شلوغی می رفتیم روی زمین می افتادیم و دوباره بلند می شدیم و قاطیِ جمعیت می شدیم. عکاسی صبیح تصاویر آن روزها را ثبت می کرد  و ما هم جزء همان اولی ها بودیم که دست به کمر همدیگر می گرفتیم و صف اول را در انقلاب تشکیل می دادیم.

یک مدت هم با آقای مؤمن برای پخش اعلامیه همکاری می کردم. یک روز که در دو مسیر اطراف حمامِ حقیقت مشغول پخش اعلامیه بودیم،  آقای محمد علی مؤمن شهید شدند.

 

چند سالتان بود که به جبهه اعزام شدید؟

۱ مهر ۱۳۵۹ به جبهه رفتم. از اولش بودم. در خط مقدم هم بودم. یادم نمی آید که یک شب در خانه خوابیده باشم. دائم تا زمان عملیات فتح المبین در جنگ بودیم. دو شب بعدش ترکش خوردم و در بیمارستان بستری شدم. وقتی به خانه آمدم پدر و مادرم احساس خطر کرده بودند به هر شکلی که پیشنهاد ازدواج با دختر عمویم را میگفتند من نمیخواستم. هیچ کس باورش نمیشد اما دیگر قسمت شد.

از ازدواجتان برایمان بگویید:

آبان سال ۶۰ بود که ازدواج من و دختر عمویم رقم خورد. از همان اول لباس های کادر را پوشیدم که من را ببینند و بعد نگویند نباید به جبهه بروی. هر چند که این چیزها نبود. اما من فکر این را هم کرده بودم. در همان مراسم عقد با لباس های کادر نشستم.آن موقع هم ازدواج ها مثل الان نبود که جهیزیه و … بخواهند. اصلا از این چیز ها نبود. همسرم ۱۵ سالش و من تقریباً ۲۵ سال.

ملاکی برای ازدواج داشتید؟

آن موقع همه سالم بودند و مثل امروز نبود.آن موقع چهار خانواده ی مذهبی که بود مشخص بودند. ریشه و اصالت مهم است. آدم ریشه دار در اسارت هم نمونه اش مشخص بود. با فشار شدیدی که می آوردند تحمل می کردند؛ مانند آمپولی که تزریق کرده باشند تا ارزشش هایش را از دست ندهد. یعنی قطع نخاع می شد، با کابل های بدون روکش بدنش زخمی و چشهایش نابینا می شد اما امکان نداشت بتوانند آن نماد و اعتقاداتش را از او بگیرند. اصل ریشه همین است.

ازدواجتان قبل از اسارت بود یا بعد از اسارت؟

زمانی که اسیر شدم ۴۳ روز بعد از خودم، خدا به من فرزندی عنایت کرد. تا ۶ ماه نگذاشتند صلیب سرخ ما را ببینند. فشار می آوردند که نیروهای پاسدار را شناسایی و جدا کنند و به همین خاطر به صلیب سرخ اجازه ورود نمی دادند و از هر جهت فشار می آوردند. مثلا اگر دو صندوق نامه می آوردند فقط یک صندوق را وارد اردوگاه می کردند. بخاطر همین بعضی نامه ها به دست بچه ها نمی رسید. کارهای بعثی ها حساب شده بود و فشارهای روحی و روانی زیادی بوجود می آوردند.

بعد از مدتی نامه ای از پدرم به دستم رسید که نوشته بود: “خدا فرزندی به تو داده و اسمش منتظر توست”. ننوشته بود که فرزند دختر است یا پسر. نامی که برایش انتخاب کرده بودم به ایران نرسید. بعد از دوماه دوباره نامه ای دیگر رسید و پدرم نوشته بود: “خدا به تو فرزندی داده و چون دارد خوب و بد را می فهمد اسمش را علی گذاشتیم.” نمی دانستم چطور با پسر ندیده ام روبرو شوم. برای اولین بار که دیدمش ۸ سالش بود.

گردان میثم چگونه تشکیل شد و فعالیتش به چه شکل بود؟

گردان میثم برای آزاد سازی خرمشهر تشکیل شد. عملیات رمضان هم عملیاتی بود که واقعاً برای من دردآور بود. پنج مرحله داشت. مرحله اولش هجدهم بود که ارتش(لشکر ۹۲ زرهی اهواز) محاصره شد. وقتی رفتند متوجه نشدند که دشمن یک سنگرهای مثلثی شکل دارد که طول هر ضلعش ۲کیلومتر و داخلش یک استحکامات پیچیده ای با طرح اسرائیلی داشت. دشمن از پشت سر آمد و به لشکر۹۲زرهی یک ضربه ای وارد کرد که تا آخر جنگ نتوانست خودش را بلند کند.

مرحله دوم، گردان میثم گردان احتیاط بود. دو گروهان برادرهای دزفول بودند که واقعا از با تجربه ترین افراد بودند. چون در یک سال و نیم پدافندی دشمن را آزموده بودند و در این پدافندی ها دشمن را از نزدیک می شناختند. از عملیات فتح المبین در آزادسازی تمام شهرهای دزفول، شوش، اندیمشک و جاده اهواز بودند تا این شهرها از زیر توپ دشمن بیرون بیایند. در عملیات بیت المقدس، آزاد سازی خرمشهر و بستان هم این افراد حضور داشتند و نیروهای با کیفیتی بودند. یک گروهان برادرهای اندیمشک و دو گروهان هم برادرهای دزفول و ما احتیاط بودیم.

دقیق یادم هست که ساعت نزدیک به پنج به منطقه رسیدیم. در عقب، برادر حاج علی راجی بچه ها را در رمل ها نشاند و برای آنها یک سخنرانی کرد. بعد به خط(منظور خطی است که برای اسکان نیروها بود) رفتیم. آنجا زود شام مختصری دادند. شما تصور کنید از اینجا تا شلمچه را برادرها با اتوبوس یا کُمپرسی آمده بودند، برای همین بسیار خسته بودند؛ نماز خواندند و خوابیدند؛ حدود ساعت ۱۰ آقای عبدالرحیم بیدلی(پیک تیپ بود و موتوری داشت که هر کجا فرماندهی دستور می داد می رفت ) آمد گفت: “آقای رئوفی گفته حرکت کنید.”

فقط و فقط در منطقه من توجیه بودم. دو سه بار با کادر تیپ، فرمانده گردان ها، اطلاعات عملیات و ستاد آقای رئوفی منطقه را دیده بودیم. اما گردان هایی دیگر مثل: گردان عمار، یاسر و بلال همه حتی جانشین دسته شان هم نسبت به خط مقدم و نسبت به دشمن و موقعیت های دشمن توجیه بودند، ولی من فقط خودم بودم. حتی فرمانده گروهان های من توجیه به منطقه نبودند چه برسد به جانشین های آنها که هرکدام ۴ فرمانده دسته داشتند. گفتند: “حرکت”. ما هم به تکلیف عمل کردیم و حرکت کردیم. در جنگ بحث فرمان و دستور نبود. همه را صدا زدیم و حرکت کردیم. در آن موقعیت دیدم که یکی از برادران یک کتری سیاهی را به فانوسقه اش بسته است. رفتم سراغش، دیدم برادر فرخی است. پرسیدم: “این را داری چکار میکنی!!؟” گفت: “می خواهم ببرم کنار دجله تا برای بچه ها چایی درست کنم.”

وقتی ما با پیک راهنما رفتیم و به خط رسیدیم، خط شکسته شده بود؛ عملیات ساعت نه و نیم از سمت چپ پاسگاه زید شروع شده بود. تا ما نیروها را از خط عبور دادیم، حدود پنج یا شش نفر از بچه های ما شهید شدند. از همان دژی که میرفتند پایین، دشمن به شدت می زد.

دلیل نام گذاری گردان میثم چه بود؟

اوایل جنگ گردان نداشتیم. نام گردان های ارتش مثلا بهرام و …(اسم خواننده ها) بود. بعد تصمیم گرفتند که اسامی گردان ها را از اسامی اصحاب پیغمبر (ص) و امام علی(ع) انتخاب کنند که طرز تفکر را عوض کنند. مثل گردان های : عمار، یاسر، ابوذر، سلمان و… که گردان های سپاه بودند. اوایل می گفتند تیپ دزفول، اما بعد بجای آن، می گفتند تیپ ۷ ولیعصر.

دلیل معروفیت گردان میثم چه بود؟

 معروفیت گردان میثم از مظلومیتش بود. ما احتیاط بودیم ولی به هر شکلی بود وارد عملمان کردند. چون نیروهای ما نیروهای کششی و با کیفیتی بودند به عمق خاک دشمن رفتند و به هدف رسیدند. نیروها از جناح های چپ و راست نتوانستند به ما برسند و محاصره شدیم. ۱۵ یا ۱۶ کیلومتر در عمق خاک دشمن قرار داشتیم. هیچ کمکی نبود. نه خاکریزی و نه نیروی کمکی که محاصره را بشکنند تا بچه های ما برگردند. وقتی محاصره شدیم بیش از ۱۰۰ نفر از برادرهای ما شهید شدند و نزدیک به ۱۰۰ نفر دیگر اسیر شدند و بقیه را هم به هر شکلی که بود جمع کردیم. در مرحله سوم هم ما باز وارد عمل شدیم. در همین گردان من به همراه چهار بسیمچی ام  مجروح، جانباز و اسیر شدیم.

عملیات رمضان در چه تاریخ و شرایطی بود؟

عملیات رمضان، تیرماه سال ۶۱ در ماه رمضان و با زبان روزه در آن هوای گرم شلمچه و رمل ها و خاک های منطقه صورت گرفت. حدودا ۱۱/۴ اسیر شدم.البته خوب بود. برای بچه ها خیلی اذیت بودم؛ بخاطر اینکه اجساد شهدا که در خاک عراق بودند را کسی نبود که به عقب بیاورد. رمل های منطقه هم رمل های سبکی بودند. مثلا الان یک تپه ای را می ببینید، دو ساعت بعد همین تپه ۱۰۰متر پایین تر می آمد. چیزی نبود که بدانیم این شهدا محلشان دقیقا کجاست و بخاطر رمل های روان، اجساد جابجا می شدند. آن موقع من در عملیات والفجر مقدماتی بودم.

 

ادامه دارد…

لینک کوتاه: http://bidardez.ir/?p=2586

true
true
false
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

*

code