×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

false
false
false

گروه تاریخ شفاهی بیداردز بمناسبت ۲۶ مرداد سالروز ورود آزادگان سرافراز کشورمان گفتگوئی را با غلامعلی حداددزفولی فرمانده سرافراز گردان میثم انجام دادند. این مجموعه خاطرات در بخش های مختلف تنظیم و ارائه می شود. سومین بخش از این گفتگو را در ادامه مطالعه نمایید:

 

از شروع آزار و اذیت هایی که در اردوگاه موصل برایتان اتفاق می افتاد بگویید؟

ما رفته بودیم تا بجنگیم. فرق ما با اسرای اول جنگ برای عراقی ها دوتا بود. اسرای اول جنگ زورشان به عراقی ها می رفت. می گفتند: “شما وارد خاک ما شدید. شهرهای ما را گرفتید. ما را هم اسیر کردید و بردید.” حرفی برای گفتن نداشتند. اما ما حدودا۵۰ کیلومتر وارد خاک عراق شدیم. ما را متجاوز می دانستند و برخوردشان هم با ما شدیدتر بود. ما رفتیم که هم بجنگیم و هم تکلیفمان را انجام داده باشیم. پاسدار هم بودیم و هرچه هم که فشار می آوردند ما از قبل آماده بودیم که تحمل کنیم.

خاطره از دوران اسارت/ کارهایی که انجام می دادید ؟

اگر از تمام ۴۰هزار اسیر بخواهید اسارت را تعریف کنند، امکان ندارد دو نفرشان مثل هم تعریف کنند. هر اسیری از اسارت یک تعریفی دارد، چون هرکسی در یک موقعیتی بوده است. بنا،پزشک،پاسدار، بسیجی و… . اما در هر حال همه شکنجه را تحمل میکردند. فشارها در همه اردوگاه ها یکسان نبودند.

در اسارت چگونه از اخبار مطلع میشدید؟

باز هم میگویم که خدا همیشه دشمنان اسلام را از احمق ها قرار داده است. اگر در اسارت به ما فشار نمی آوردند و شکنجه نمی کردند به نظر من تمام اعتقاداتمان را از ما می گرفتند. اما با آن شکنجه ها و با آن فشارها باعث می شدند ما یقین پیدا کنیم به این جمله ی امام که میگفتند: “صلح بین اسلام و کفر معنا ندارد.”

اولین اخبار را از رفتارهای وحشیانه آنها می گرفتیم و می فهمیدیم که نیروهای ما عملیات کرده اند. وقتی نیروهای ما عملیات می کردند اینها از صبح مثل شمر بن ذوالجوشن وارد می شدند. هرکسی با چوب یا کابل می آمد. آب را قطع می کردند. نان نمی آوردند(در کل ۲۴ ساعت نصفِ یک نان ساندویچ به ما می دادند). با این که اذیت می کردند و بعد از هر عملیات ما را میزدند، خوشحال بودیم که بالاخره رزمندگان ما دارند می آیند.

یک رادیو داشتیم که ۹۹٫۵ درصد افراد نمی دانستند چون نگهداری اش مشکل بود و در همان دو سه ساعتی که اجازه قدم زدن در محوطه را به ما می دادند در محوطه خاکش می کردیم.و خلاصه ای از اخبارش را به صورت خیلی چکیده نوشته میشد و در تمام آسایشگاه ها پخش میکردیم. ما در موصل بودیم که بقول خودشان جهنم بود.

اسرای تک نفری را هم که می آوردند زود می رفتم سراغش و سراغ چندتا از فرماندهان بالا رتبه را که می گرفتم اعتماد می کرد و اخبار را می گفت.

بدترین خاطره مشترک تمام اسرا وقتی بود که قطعنامه پذیرش شد و همچنین خبر رحلت امام خمینی رحمه الله، بعثی ها می آمدند با تیراندازی ها شادی می کردند؛ آنجا حال همه گرفته شد. همه امید داشتند یک زمانی برگردند و برسند خدمت حضرت امام رحمه الله، اما…

این خبر قطعنامه را از کجا متوجه شدید؟

از خود عراقی ها. چون با شنیدن این خبر بزن و برقص می کردند. روزنامه هایشان هم بود. منافقین روزنامه ای داشتند که اسمش به فارسی “حقیقت” بود. خود عراقی ها هم می آمدند میگفتند: “ایران، خمینی قبول کرده”

منافقین در اردوگاه شما رفت و آمد میکردند؟

برنامه هایشان حساب شده بود. در طول این مدت از هر نظر به بچه ها فشار می آوردند؛ چه از نظر غذایی و چه از نظر روحی و شکنجه ای. وقتی مطمئن شدند که فشار لازم را به بچه ها وارد کرده اند، دو سه نفرشان را در اردوگاه ما آورده بودند که اگر بچه ها میخواهند جذب منافقین شوند و یکسری هم رفتند.

عراق سانسور خانه اش را دست منافقین داده بود. یک روز ما را در زمین محوطه که خاکی و شنی بود جمع کردند (۲۰۰۰ نفر بودیم) و حدود سه ساعت یک علامه را می آوردند و حرفهای چرند و پرندی را گفت. وقتی صحبتهایش تمام شد، شروع کردند به خواندن برخی اسامی. وقتی از دوستان ما اسمی را می خواندند، میگفتیم: “فلانی اگر رفتی(آزاد شدی) خانه ما فلان جا هست، سلام برسانی!”  تقریبا اسم۲۰۰ یا ۳۰۰ نفر را خواندند و آزاد باش دادند، طولی نکشید که دیدیم ۱۰ نفر ۱۰ نفر می برنشان زندان. اینها را که ما فکر میکردیم به ایران می روند دیدیم دارند به زندان می برنشان.

مسئول اردوگاه هم که آنجا بود آدم نرمالی نبود. گفتیم: “چرا اینها را به زندان می برند؟” گفت: ” شما چه می دانید چی شده” – نامه هایی که برای ایران می نوشتیم، اول در اتاق سانسور خانه که منافقین آنجا بودند،میرفتند و میخواندشان و مواردی که مثلا سیاسی بودند و یا به ضرر عراق بودند به عربی ترجمه میکردند و دوباره میفرستادند به همان اردوگاهی که آن فرد هست که با او برخورد کنند.- نمیدانید چه چیزهایی نوشته اند!!

شخص قسم میخورد گفت: “وقتی افسر اسم این را خواند، دیدم بدون اینکه دستش را بگذارد روی سرش، کلاهش رفت بالا و برگشت روی سرش. پرسیدیم مگر چه نوشته؟؟!! گفت نوشته: “پدر و مادر عزیز! غذایی که به ما می دهند، اگر جلوی بچه سه ساله بگذاری، قهر می کند. جایی که به ما برای استراحت می دهند درست به اندازه ی جای قبری است که مرده را در آن می خوابانند.” مورد دیگری که افسر را بشدت عصبی کرده بود این بود که نوشته بود: “پالتوهایی به ما می دهند که اگر بیندازی روی کولِ(کمر) خر(الاغ)، از زیرش فرار می کند.

افسرهای عراقی ای بودند که با شما رفتار خوبی داشته باشند؟

بله. بعضی خوب بودند. مادران بعضی عراقی ها قسمشان داده بودند که اسیری را اذیت نکنید. این را خود عراقی ها می گفتند. اینها وقتی رفتار ایرانی ها، عملکردشان و محبتشان را می دیدند، جذبشان می شدند. حتی بعضی وقتها که به مرخصی میرفتن برای بچه ها چیزهایی که لازم داشتند را می آوردند. ولی در بین این عراقی ها نیروهای بعثی و استخباراتشان(مانند ساواک در زمان شاه) هم بودند. فرمانده اردوگاه سرهنگی بود اما یک نفر استخباراتی ستوان صفر بُرَدش در اردوگاه بالاتر از سرهنگ بود. بین خودشان افراد جاسوس داشتند. همین بنده خدا را بجای مرخصی به طبقه بالا می فرستادنش و یک ماه بالا نگه می داشتند. همین که ما را شکنجه می کردند ده برابر او را شکنجه می دادند بعد به مرخصی میفرستادنش. وقتی بر می گشت همان شخص از شمر صحرای کربلا هم بدتر بود. اصلا اجازه حرف زدن را هم نمی داد، چه برسد که به او نزدیک شویم.

برگزاری نماز و مناجات در آسایشگاه به چه شکل بود؟

به ما می گفتند: “شما اسیرید؛ شما ذلیلید.” برای آمار که می نشستیم، میگفتند پیشانی تان را باید روی زانویتان بگذارید.”شما چطور جرأت می کنید به ما نگاه کنید؟!! ما بزرگیم و شما مجوسید(آتش پرست)”. اوایل می گفتند: “نباید نماز بخوانید؛ چون شما آتش پرست هستید. ما زمان عُمَر به شما حمله کردیم و شما را مسلمان کردیم.” می گفتیم: “شما که ما را مسلمان کردید الان که نماز میخوانیم شما باید خوشحال باشید”. بعد جلسه می گرفتند و می گفتند: “حالا که قبول دارید ما شما را مسلمان کردیم، نماز بخوانید اما به این شکل که هیچ نمازی در طول هفته نخوانید. ما جمعه ها شما را به وسط اردوگاه می بریم و سربازها دور شما حلقه می زنند بعد شما تمام نمازهای هفته را یکجا بخوانید.”

برادرهای روحانی هم که اسیر شدند زیاد بودند. گفتند: “برای اینکه نماز را از دست ندهیم نماز را به جماعت می خوانیم.” مثلا اگر در آسایشگاه برای نماز ۳۰ صف  فشرده می شدند،۳۰ نفر امام جماعت پشت سر هم می ایستند. در همین حال عراقی ها وارد می شدند می گفتند: “ممنوع!! فلان فلان شده ها ممنوع!!” آنها هم سرباز بودند و از فرمانده شان می ترسیدند. بعد عراقی ها درِ زندان(سِجِن) را باز می کردند و می زدنشان و اولی را می بردند؛ یکی  دیگر می رفت جای اولی؛ دومی را هم با تعدادی دیگر می بردند؛ سومی بجایش می ایستاد به این ترتیب ادامه می دادند  تا دیگر زندان پر شده بود و دیگر جا نداشت.فردا آمدند گفتند: “نماز بخوانید! اما به جماعت نخوانید. تجمع ممنوع!!”

جای ما آنقدر تنگ بود که وقتی می خوابیدیم و میخواستیم جابجا شویم باید به همان شکل بلند میشدیم و روی پهلوی دیگر میخوابیدیم. میگفتند: “ما کار نداریم. تجمع ممنوع!!” می گفتند: “گریه ممنوع!! چون سیاسی است. دعا ممنوع!! چون سیاسی است.”

مراسم دعاخوانی هم داشتید؟

بله. در همه آسایشگاه ها دعای توسل و … برگزار می شد. آدم های جاسوسی بودند(البته بندگان خدا آدمهای ضعیفی بودند و تحمل شنکجه را نداشتند و یا سیگاری بودند و میخواستند سیگارشان تامین شود.) که اطلاع رسانی می کردند. یک آینه داشتیم که یکی از بچه ها طوری می گرفتش که تصویر نگهبان را با آن رصد میکرد و وقتی رد میشد از جلوی آسایشگاه تا برسد انتهای سالن، ما دعا را شروع می کردیم، به محض اینکه میخواست برگردد همه حالت عادی یا حالت خواب می گرفتند. مسیرش که عوض میشد آینه را دور می داد. همه آسایشگاه ها کارشان این بود.

در ایام ماه محرمِ یک سال به حدی سخت گرفتند و نمی خواستند مراسم عزاداری روز عاشورا برگزار شود. همان روز بعد از ظهر موقع تفکیک آمار بود که به داخل آمدند،فضا طوری شد که عراقی ها دیگر کاره ای نبودند. دو گروه شدند، یک نفر را هم روی شانه هایشان گذاشته بودند؛ یک گروه می گفتند:

گوسفندی را چون کشند آبش دهند                   نا مسلمانان مگر من کافرم

دیگر کسی حواسش نبود که دارد از عراقی ها کتک می خورد. گروه دیگر جواب می دادند:

داغ شش برادر دیده ام     داغ عباس دلاور دیده ام      نا مسلمانان مگر من کافرم

تقریبا این کار دو ساعتی طول کشید و میرفتند در آسایشگاهایشان. این مراسمات اجرا میشد و یک ذره هم کم نمی شدند.

 

ادامه دارد…

لینک کوتاه: http://bidardez.ir/?p=2648

true
true
false
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

*

code