×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

false
false
false

اعزام شهید به سوریه به صورت داوطلبانه انجام شد.خودشون درخواست دادن برای رفتن/ با خودم میگفتم هشت سال توی جنگ با عراق، زیر توپ و تیر دشمن بودن، برگشتن؛ حالا برای این دوره ۴۵ روزه براش اتفاقی بیفته؟ فکرشم نمیکردم چنین اتفاقی پیش بیاد.

گفتگوی صمیمانه و خواندنی بیدار دز با همسر و دختران بزرگوار شهید محمد زلقی، چهارمین شهید مدافع حرم شهرستان دزفول همراه با سفره افطاری کنار مزار شهید

 

خانم زلقی چند ساله که ازدواج کردین و چند فرزند دارین؟

۲۶ سال هست از ( تیر ماه سال ۷۰) ازدواج کردیم
ازدواجمون کاملا سنتی بود. با اینکه ایشون پسر دایی من بودن زمانی که نامزد شدیم، من ایشون رو ندیدم تا روز عقد.
۴ فرزند الحمدالله داریم.(۳ دختر و ۱ پسر)

میشه یکی از ویژگیهای بارز شخصیتی شهید زلقی رو برامون بگید؟

ایشون همیشه از ریخت و پاش مالی که در مراسمات بیشتر دیده میشدناراحت بودن، از این مسائل خیلی اذیت میشدن و میگفتن چرا اینجور هزینه میکنند. بجای این هزینه های اضافی میشه به فقرا کمک کرد،یا به عروس و داماد ها برای خرید جهیزیه  و یا خرید کولر و قالی برای مساجد وکار های این چنینی رو جایگزین کرد.

همسرم خیلی اهل مسافرت بودن؛ و همیشه برای سفر شهرهای مذهبی رو انتخاب میکرد و سعی میکرد محل اسکان رو نزدیک اون مکان مقدس در شهر بگیره که راحت بتونیم بریم زیارت کنیم.


از حال و هوای ماه رمضان های قبل که ایشون بودن، بفرمایید؟

خوب بود. ایشون چون زودتر بیدار میشدن، ما رو بیدار میکردن.
برای نمازشون هم یا میرفتن مسجد شهدا یا اگر فرصت نمیشد توی خونه میخوندن.

نکته ی تربیتی که شهید برای فرزندانشون همیشه میگفتن حجاب بود.  همیشه تاکیدشون روی مسئله حجاب بود. چه برای دخترانشون و چه برای پسرشون.

 

 فعالیت هایی که شهید زلقی انجام میدادن در چه زمینه هایی بود؟

ایشون ورزش رو خیلی دوست داشتن و همیشه ورزش میکردن.

دختر شهید: همیشه ساعت ۶ عصر از سالن ورزشی برمیگشتن. تو این یکسال که بابام شهید شدن، همیشه ساعت ۶ نگاه ساعت میکنم و میگم الان بابام میاد، بعد یادم میاد که شهید شدن و…

از جمله فعالیت فرهنگی هم، حضورشون و فعالیتشون در مسجد شهدا بود.
یکبار توی مسجد پیش نماز مسجد گفتن میخوایم مسجد رو تعمیر کنیم.ایشون گفتن مسجد نیاز به تعمیر نداره، صندوقی برای جمع آوری نذورات گذاشته بودن، گفتن مبالغ صندوق رو به خانواده های نیازمند کمک کنیم. خیلی علاقه مند به کمک به نیازمندان بودن.
و معمولا تمام این کمک به نیازمندان را بدون اطلاع ما انجام میدادن، حتی به من که همسرشون بودم هم اطلاع نمیدادن.

قبل از رفتنشون به سوریه (ماه رجب سال قبل) به یکی از دوستانشون مبلغی رو داده بودن و ازشون خواسته بودن که اگر ماه رمضان نبودن، برای افطار نمازگزاران خرما و … رو با اون مبلغ تهیه کنن و به نیت اموات توزیع کنن.

شهید زلقی در ایام انتخابات فعالیت خاصی انجام میدادن؟ به چه صورت؟
همیشه در مورد نامزدهای انتخاباتی خیلی خوب تحقیق میکردن و برای ما و بستگان هم معرفیشون میکردن. و توصیه میکردن حتما طبق شناخت، انتخاب کنیم. ما رو مجبور به انتخاب نمیکردن.

نحوه ثبت نام و اعزام شهید در سوریه، به چه صورتی بود؟

اعزام شهید به سوریه به صورت داوطلبانه انجام شد.خودشون درخواست دادن برای رفتن.
در ایام اعتکاف سال قبل یکی از دوستان شهید تماس گرفتن و از ایشون خواستن که اگر میخوای به سوریه بری، مدارک شناسایی رو آماده کن بیا پادگان تحویل بده که بعد از آن به اهواز بریم برای اعزام به سوریه.
روز بعد با مدارک مورد نیاز جهت اعزام به پادگان رفتند.فرم های ثبت نام را پر کردند. اما ساعت ۳ بعد از ظهر تقریبا، تماس گرفتند که درحال برگشت به منزل هستند. و گفتن که فرم های مورد نیاز را پر کرده ام و حتما باید بروم. اگر نروم ممکن است دوستانم برداشتهای دیگری کنند و…

من، مادرم، برادرم اصرار میکردیم که نرود، اما میگفت حتما باید بروم…
روز بعد عازم شدند.

یعنی اعزام شهید به سوریه، بخاطر اصرار های دوستان شهید بوده یا اینکه خودشون هم برنامه ای برای رفتن داشتند؟

نه، با میل خودش رفت. قصد رفتن را داشتن. اما هر نوبت که میگفتن میخوام برم. من با شوخی بهشون میگفتم اگر میخواستی بری تا حالا رفته بودی.
دوره اولشون بود که رفتن، من فکر نمیکردم این رفتن، بدون بازگشت باشه. در جواب شوخی من میگفتن، این دفعه حتما باید برم و رفتن…
شهید زلقی ، از جانبازان و شیمیایی های هشت سال دفاع مقدس هم بودن.

زمانی که در سوریه بودن، مرتبا با ما تماس میگرفتن، شوخی میکردن و میخندیدن؛ میگفتن شماره اقوام رو بدین تماس بگیرم باهاشون صحبت کنم و …
ایشون در سوریه فرمانده گردان علی اکبر بودن و نیروهای افغانی در کنارشان بودن.

چند روزی به پایان اولین دوره مانده بود که تماس گرفتن و بمن گفتن چی میخواید از سوریه براتون بیارم؟ منم گفتم چادر عبایی از سوریه برا من و دخترام بیار.
چند روز قبل از شهادت تماس گرفتن گفتن میخوان شما بیارنتون سوریه، پاسپورت و … رو آماده کنید که بیاید زیارت بعد با هم برمیگردیم.
ما هم آماده رفتن شدیم که شب قبل از شهادت تماس گرفتن و گفتن که بخاطر نبود امنیت، برنامه سفر لغو شده.

روز پنجشنبه ای بود ایشون به شهادت رسیدن. اقوام و بستگان همه با خبر شده بودند از شهادت ایشون،اما من و بچه هام بیخبر بودیم.
عصر روز جمعه به درخواست زن داداشم رفتیم منزل داییم (ایشون همسایمون هستن)، تمام اقوام که از خبر شهادت مطلع شده بودن در منزل ایشون جمع شده بودند.با دیدن وضعیتی که بر جمع حاکم بود متوجه شدم که همسرم شهید شدند.

راضی بودین که ایشون به سوریه برن؟
اصلا به من نگفتن. حلالیت و رضایتی از من نخواستن. خودشون رفتن. من هم فکر نمیکردم که برن و برنگردن.
با خودم میگفتم هشت سال توی جنگ با عراق، زیر توپ و تیر دشمن بودن، برگشتن؛ حالا برای این دوره ۴۵ روزه براش اتفاقی بیفته؟ فکرشم نمیکردم چنین اتفاقی پیش بیاد.

راجع به نحوه شهادت شهید بهتون اطلاع دادن؟ اگه امکان هست برامون توضیح بدید

اون روز چشمهاش خیلی درد میکردن و شب قبلش هم نخوابیده بودن بخاطر چشمشون؛ همراه دوستشون خواستن برن دکتر و سر مسیر هم آذوقه برای رزمنده ها بیارن.
توی شهر خلجیه که درگیری بوده، و فقط نظامیان رو مورد هدف قرار میدادن و به شهادت میرسوندن.چون ماشین اینها نظامی بوده، تک تیرانداز به سمتشون شلیک کرده و گلوله به پیشونیشون اصابت کرده و شهید شدن؛ بعد با خمپاره ای که سمتشون زدن ماشین رو منفجر کردن. دوستشون از ناحیه دست آسیب دیده بودن و تونستن از ماشین خارج بشن، اما ایشون نتونستن.

صبح روزی که شهید شدن، با عجله وسایلشون رو آماده کرده بودن،انگار میدوسنتن که قراره شهید بشن. آقای زارع-فرماندشون- بهشون گفتن که آقای زلقی چرا انقدر عجله داری؟ مگه میخوای بری از اینجا؟ گفته نه.
حتی زمان توزیع صبحانه به هم رزم هاشون گفتن که صبحانه من رو بزارید زیر درخت انار. چون خوابشو دیدم.

شهید زلقی قبل از رفتن وصیتنامه ای نوشتن ؟
یه وصیت نامه توی خونه نوشتن و بین صفحات قرآن گذاشتن و یکی اهواز نوشتن.
ما وصیت نامه ای که توی خونه گذاشتن رو اول ندیدیم. چند روز بعد از شهادتِ ایشون، دخترم رفتن قرآن رو باز کردن که بخونن، دقیقا همون صفحه ای که وصیت نامه داخلش بود، باز شد.

از سال قبل تا الان، با چنین سوالی مواجه شدین که چرا اجازه دادین شهید به سوریه بره؟

خیلی زیاد. از روز تشییع با این سوال مواجه میشدم که شما بخاطر پول اجازه دادین برن سوریه و…

بعد از گذشت یکسال ما همچنان با این سوالات مواجه هستیم.
اما سوال من اینه، آیا هشت سال دفاع مقدس رو هم بخاطر پول رفتن؟این همه اتفاق براش افتاد. گوشش شیمایی شده بود. توی سرش و پاهاش ترکش بود. حتی آهن ربا میزاشتیم کنار گردنش، میچسبید.
شبهایی بود که از درد گوش و پاهاش خواب نداشت؛ گاهی التماس میکرد به من یا دخترا میگفت کف پاش رو با شونه بِخارونیم.

دختر شهید:
این جمله ای که میگم قابل توجه افرادی که میگن، شهدای مدافع حرم بخاطر پول میرن سوریه:

الان داعش داره وارد کشور خودمون میشه، اگر حرفشون صحت داره برن جلوشو بگیرن.
اونایی که میگن برای درصد و پول رفتن، پدر و پسرشون رو بفرستن برن سوریه تا از این پولها و درصد ها نصیبشون بشه.
خدا شاهد بر نیت ها هست، اگر کسی بخاطر پول و… رفته که شهید محسوب نمیشه.

سوالاتی از دختران شهید و پاسخ های شنیدنی:

خداحافظی با پدر روزی که خواستن اعزام بشن سوریه، چطور بود؟
ما خواستیم بریم مدرسه اون روز، رفتم ساعت رو ببینم که حاضر بشم، پدرم اومد دنبالم توی اتاقم، سرمو بوسید که دیگه بره، اصرار میکردم که نرو؛ بمون پیشمون؛ اگر شهید شدی ما چیکار کنیم؟ داداشمون مجرده، هنوز کار درست و حسابی نداره. بمون بالای سرمون باش و…
عشق حرم انقدر بهش نزدیک شده بود که رفت…

با اینکه مدرسه شاهد بودم و دانش آموزان از خانواده های شهدا، جانبازان و در کل آدم های عادی نبودن، دختر جانباز بمن میگفت که بمن ربطی نداره بابات رفته شهید شده، من هم در جواب گفتم اگر پدر من نمیرفت شما الان راحت و آسوده نبودین.

یکبار هم سر کلاس نشسه بودیم و گفتن که کارنامه تو رو درصدی حساب کردن و الکیه، من همیشه این جواب رو میگفتم، که اگر فکر کنید اینها درصدی هست، پدر و برادرتون رو بفرستید سوریه تا از این درصد ها نصیب شما هم بشه.

تا حالا شده توی خلوتتون به این فکر کنید که، بابای من میتونست نره، یک نفر دیگه بره،جای خالی بابا رو حس کردین؟

  1. جای خالی بابا رو که خیلی حس کردیم. وقتی که این حرف ها رو پشت سرش میزنن خیلی ناراحت میشیم. ولی خب آرزوش این بود که شهید بشه. و شهادت هم که بهتر از مرگ طبیعی هست.
  2. منم پیش خودم فکر میکردم که بالاخره اگر نمیرفت هم آخرش هر کس باید از این دنیا بره و هیچ کس زنده نمیمونه. اما خب چه بهتر که آدم با شهادت بره.

تا حالا پیش خودتون فکر کردین که ای کاش بابامون حداقل میزاشت ما بزرگتر بشیم و بعد میرفت؟

آره، اما چه فایده ، اونکه دیگه بر نمی گشت. و با فکرهای من ممکن بود ناراحت بشه. چون ما اونها رو نمی بینیم اما اونا مارو میبینن.

همیشه به بابام میگفتم از خاطرات هشت سال دفاع مقدس برامون تعریف کنید که اگر روزی دوباره جنگ شد ما بدونیم چیکار باید کنیم
بابام میگفت ما انقدر قدمون کوتاه بود که وقتی خواستیم بریم، چهارچایه میزاشتیم زیرپامون که قدمون بزرگ نشون بده و اجازه بدن بریم. حتی شناسنامه هامون رو هم دستکاری کردیم چون سنمون کم بود که قبول کنن مارو بفرستن جبهه.

ماه رمضان های سالهایی که پدر بود همیشه نمازشون رو با صدای بلند میخوندن. تلاوت قرآن روزانشون با صدای بلند تلوزیون میخوندن. وقتی ما خواب بودیم میگفتیم: بابا چرا با صدای بلند نماز میخونی؟
میگفتن: من بلند میخونم که شما بیدار بشین و بخونین.

دلیل اینکه شما چادری هستید، خواسته پدر بوده یا مادر؟

پدرم. همیشه یه بیت شعر رو میخوندن برامون در وصف حجاب:

ای زن به تو از فاطمه این گونه خطاب است، ارزنده ترین زینب زن حفظ حجاب است.

میگفتن چادر داشته باشید خیلی خوب هست و …
ما مخالفت میکردیم و میگفتیم لباس ما ساده هست و بی حجاب نیستیم و …
میگفتن:  عفت هر زن،چادرشه
زیاد سفارش به قرائت قرآن میکردن، همیشه وقتی نماز میخوندیم ، قرآن میخوندیم خیلی خوششون میومد. میومدن نگاهمون میکردن، تشویقمون میکردن، ابراز محبت میکردن …

نکته جالبی از زبان دختر شهید در وصف بی ریایی پدر:
توی کتابهایی که از خاطرات دفاع مقدس مینوشتن، اسامی تمامی افراد را با لقب های سرهنگ و سردار مینوشتن، ولی اسم پدرم رو نوشته بودن محمد زلقی
حتی همسایه هامون هم از این موضوع که پدرم سرهنگ بوده بی خبر بودن.

خواب دختر سوم شهید شب شهادت پدر:
خواب دیدم پدرم روی تختی خوابیدن و لباس سفید تنشون هست و پتوی سبزی روشون گذاشتن و دورشون دارن نذری تقسیم میکنن. بهش گفتم بابا جات خوبه اونجا؟ گفت آره اصلا نگران نباش؛ پرسیدم اولین کسی که با خودت میبری کیه؟ گفت تو…
من از اون شب دیگه زیاد گریه نمیکردم، چون میدونستم دیگه اولین کسی که قراره بره پیشش، خودم هستم.

خاطره دختر دوم شهید چندماه بعد از شهادت پدر:
یک شب خواب دیدم بابام دستم رو گرفته آورده همینجا( کنار مزار شهید-روستای سربیشه )، بعد دیدم دور مزارش قرمزه، بعد بابام گفت تا زمانی که لباس مشکیتون رو عوض نکنید دور مزار من خونی هست.(شهید با پوشیدن لباس مشکی مخالف بودن)

 

لینک کوتاه: http://bidardez.ir/?p=672

true
true
false
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

*

code